|
جسم هرزه هزار بار مقدس تر از یک روح هرزه است...
|
خیلی خوبه! خیلی بده! وقتی همه ی حواسش به تو ا و تو به این فکر میکنی که بعدش چطور تو چشاش نگاه کنی و باهاش حرف بزنی و از خجالت نمیری!
همیشه یه جای کار میلنگه! بعد هر لذت یه عذاب ابدی گریبانتو میگیره...
حروف نا مفهموم در ذهنم جابجا میشوند، عجیب است، هنوز نمرده ای! و اسم تو نقش میبندد
روی تمام سطوح هشیار و ناهشیار ذهنم!
هوایی میشوم، برای بازی! و دلم میخواهد فنجان مرا پر کنی، از خون خودت! و من یک سره هورت بکشم، تورا!
شاید یک روز بازی تمام شود!
آغوشت مرا به خلسه میبرد، و فراموش میکنم تا دقایقی پیش دنیا کثیف تر ازین حرفها بود! هنوز خودکار در دستم بود و تمرکز میکردم که چند خط برایت بنویسم!
خوش میگذرد اینجا به من! و همه چیز را طور دیگری میبینم! آخرین بوسه که تمام میشود خودکارم را فرو میکنم در چشمهایت! میخواهم تو هم، زندگی را از دریچه ی دیگری ببینی! و این آغاز رابطه ی عاشقانه ی ما میشود...
هر شب کسی در خواب به سراغم میاید و با ناخنهایش روی تنم زخم میکشد! فریاد میزنم، از دردی عجیب! و خون فوران میزند.
وکسی انگار صدایم را نمیشنود! از خواب میپرم! با هراسی تلخ روی دیوار اتاقم ضربدر میزنم، بدون اینکه بدانم چندین هزار سال دیگر شکنجه خواهم شد...
رخوت عجیب اتاق مرا میگیرد...
چشمان تو و به فاصله ی اندکی دود معلق سیگار... بوی شراب، برهنگی تو و دستی که هرگز نمیخواهد آلوده به گناه شود!
در اتاقی که تمام ثانیه ها به شوق تباهی میدوند، قلبهای باکره سر انجامی جز هرز رفتن ندارند!
به پایم نیفت!
این بار با تازیانه هم به دیدارت نخواهم آمد!
وقتی قرار است زهر بنوشی، چشمانت را نبند! آخرین منظره، همیشه به یاد ماندنی ترین صحنه خواهد بود...
شرافت را گونی گونی از اتاقم دزدیدند! و من وقتی چشمهایم را گشودم دیدم که دنیا دور سرم میچرخد! روح من آنقدر عریان شده بود که از شرم به خود میپیچید و هیچ کس، لباس تزویرش را از تن جدا نکرد تا کنارم به آرامش جاودان برسد!
دخترک زیبا و معصوم دیروز کوچه های شهر من، امروز آنقدر به درد هرزگی گرفتار شده که دیگر مرضی به اسم طاعون مرا نمیترساند...
من ملکه ام! نه تو هرزگی.... ازون ور!
تمام زمانی که چشمهایم را بسته بودم تا تو شیرینیه لبهایم را بمکی در حال زهر چکانی بودم! و تو چه ابله بودی که نمیفهمیدی زمان رو به پایان است و عقربه شمار برای تمام شدنت با سر میدود!!!
به نا کُجا زل میزنم! توهم شیار انگشت هایت روی پوست گردنم کلافه ام میکند! لبهایم را با دندانهای خودم تکّه پاره میکنم، شور میشود دهانم! موهای آشفته دیوانه ام میکنند! پاکت ِ خالی ِ سیگار مُچاله میشود و لباسهایم را میکنم!
نه! آبتنی در کار نیست! میخواهم غلت بزنم! روی تمام ِ خرده شیشه های قلبی که دیگر بند زدنی نیست...
اگر به خانه ی من آمدی،
برای من ای " نا مهربان " چراغی نیاور
میخواهم تاریک بمانم و تمام دریچه ها را مسدود کنم
تا چشمهایم هرگز در حسرت ازدحام کوچه ی خوشبخت نگرید...
* فروغ ... منو ببخش!
تقویمم سوت میزنه! میگه کجایی؟ بیا ورق بزن منو! فصل زرد زندگیته!
چشامو باز میکنم، نگاه میکنم به صفحه هاش! آره، پرتگاه اوله، ماه نامهربونی شروع شد! یه هراس ِ عجیب غریب میاد سراغم!میترسم! ازینکه همه عشقمو قایم کنم لابلای میوه های بشقابت و تو طعم همه میوه هارو دوست داشته باشی و از مزه ی احساسات ِ من حالت بهم بخوره...
خیابونا شلوغه! دستتو میگیرم! مُحکم! انقد که هیچ وقت گمت نکنم، میخندی! همین بسّه!
واسه اینکه دیگه هیچی از همه دنیا نخوام!
میرسیم ایستگاه آخر! دستتو فشار میدم، باید بری، آخر خطّه! بغض میکنم! خداحافظی ...
رد میشی، تنها میمونم، همه میرن، من میمونم و میله های سرد ایستگاه! اونجا که وقت جدا شدن میرسه، دیگه از دست ِ دستای منم کاری بر نمیاد انگار!!!
بارون میاد، دعا میکنم... بارون میره! روزا میگذره، خورشید دیوونه میکنه، هیچ خبری نشده هنوز!
یه فصل ِ دیگه ...
بارون میاد دوباره، و من دیگه، حتی دعایی، برای " کردن " ندارم!
یه آدم ِ بی آرزو، یه آدم ِ مرده س!
من، یه آدم ِ بی آرزو ام،
پس نتیجه اینه که: من یه مُرده ام...
طبق یه استقراء کاملاً منطقی!
هی! ماهی کوچولو!
آخرین کرم ِ لاغر مردنی ِ احساساتمو زدم سر قلاب نگاهمو دارم جلو چشات تکونش میدم! دیگه حالم از هرچی کوسه و کفتارو و کرکس ِ داره بهم میخوره! میذاری بگیرمت؟
ولی بهت قول نمیدم تو تُنگ شکسته و پُر از لجن ِ دل ِ من زیاد بهت خوش بگذره! انتخاب با خودته! اگه نخواستی بمونی، دیگه تو این برکه ی کثافت نمون که دلمو ببری! برو... بدون نگاه به پشت ِ سرت!
چکه میکنم، از روی سقفی شکسته
روی
اندامی که خاک گرفته است...
و تو...
چمدانت را بر میداری، بدون ِ حتی یادی از من
و میروی.
شاید برای همیشه....
به درک!
نفس هایم که به شماره میفتند، دردهایم از شمار میگذرند!
اشکهایم نمیگذارند هیچ شمعی روشن بماند و نور از اینجا گریخته انگار...ولی ایمان ، چون پرنده ی معصومی که جز آوار قلب ِ من هیچ جایی ندارد ، به درو دیوار میزند برای بازگشت.. و من شبی شاید دوباره پناهش دهم، به خلوت ناتمام ِ دلی که هرگز از یاد نبرد گمشده اش را...
کنار پنجره میروم ، آفتاب به گیسوانم دست نوازش می کشد!
زن همسایه تا مرا میبیند زیر لب چیزی میگوید و پرده ی ضخیمشان را میکشد...
به خورشید بَر میخورد، من ته ِ دلم انگار، چیزی میشکند! بغض میکنم، هنوز اشکهایم نریخته اند که پرنده ها میایند و روی شانه هایم مینشینند! چشمهای نم دارم را پاک میکنم، میخندم! خورشید هم!
خدا هنوز، مرا از همه بیشتر دوست دارد ...
شاید، من نفرین ِ آن هم آغوشی ِ منحوس شدم،
وگرنه،
فصلهای پیش، این همه هم ستاره، بر سرم آوار نمیشد!
و شاید، گریزی نیست ازین ناگزیر ِ بی گذر...